باور...

روزگار !!!   زندگی !   آدم ها!   باورها!!!    اتفاقات یا بهتره بگم پیش آمدها!   

 

اینجا حرف اولُ, باورها میزنه!! قبول دارید؟؟ 

براساس باورهامون زندگی میکنیم !! با باورهامون آدمارو میشناسیم و محک میزنیم !! هر چقدر این

باور پشتوانه ی مطالعاتی و شناختی داشته باشه مستحکم تر و واقع بینانه تر...باور کورکورانه مثل بذر پاشیدن رو سنگه ثمری نداره و زود از یاد میره ولی اگه شناخت و معرفت داشته باشی نه!!!

زندگی هم وقتی براساس ی سری باورهای خیالی و غیر واقعی باشه بعدها با نشون دادن ماهیت اصلی خودش تبدیل به یک زندگی پوچ و بی ثمر میشه!!! و خدا اون روزُ نیاره که باورهامون درست از آب درنیاد ... روزگار پستی و بلندیشو نشونت میده خیلی جالب و حیرت انگیز... شگفتا ازین همه تناقض و تضاد ... ما آدمای دهن بین و ظاهربینی شدیم .. ولی از قدیم گفتن از کوزه همان تراود که از دُرون...

(الان من دوباره به چالش کشیده شدم پس چرا این یکیم صدق نمیکنه؟؟؟ کلا فک کنم ورژن ضرب المثلامون به روزگار و زندگی الان ما نمیخوره آپدیت شدشو باید استفاده کنیم که هنوز چیزی در دسترس من که نیست؟!! شکر خدا آخر امکاناتم!... مطلب سنگین بود منم ک تو این جوای سنگین نفسم میگیره یه کم آنترکت دادیم ... )

آدم ها و باورهاشون .... زندگی براساس همین باورهاست...و پیش آمدها و اثرات بعدش.... چه خوبه که آدم ها همون چیزی باشن که هستن !! تا با باور غلط رو به رو نشیم.. وقتی که منِ اصلیشونو نشون میدن تمام باورها و اعتماد و تصوراتی که برا خودت ساختی یکهو رو سرت آوار نشه... 

ساختن همیشه سخت بوده و هست وقتیم که خراب بشه دیگه درست شدنی نیس مثل وسیله ای که دوباره درستش میکنی و چندتا چیز اضافه میاد یا کم.. بالاخره مثل روز اولش نیس... خدا خودش مواظب دل و قلب و روح و جسم ما باشه... به علاوه ی خدا بودن یعنی منهای تمامی مشکلات .. خدا جبران میکنه ملالی نیست ... خدایا! شکر بی مُنتها تورا...

 

 

/ 3 نظر / 15 بازدید

دایرکتوری تبادل لینک Linc.ir - جایی برای معرفی وبلاگ و وبسایت شما www.Linc.ir

محمد

دلم که تنگ می‌شود، براق می‌شوم طرفش، دو سه باری چشم غره هم می‌روم، گاهی کمی گوش‌مالی هم رویش پیاده می‌کنم اما پوستش زیادی کلفت شده و رویش بیشتر از این حرف‌هاست! پشیزی مرا تحویل نمی‌گیرد! نیشخندی به لب می‌نشاند، دست به کمر، سینه به جلو، سر بالا، فاتحانه به من می‌نگرد. اگر دقت کنم، می‌شنوم که زیر لب، “هه”ای هم می‌گوید و راهی را که به سمت تنگ‌تر شدن در پیش گرفته ادامه می‌دهد. انگار نه انگار مرا به زانو درآورده و هر کس دیگری بود حداقل دست حریفش را می‌گرفت و سرپایش می‌کرد! دلم که تنگ می‌شود…