سفرنامه تبریز (قسمت اول)

شنبه رفتم ایستگاه راه آهن سه تا بلیط رفت و 2 تا بلیط برگشت گرفتم روز حرکتمون سه شنبه 19 شد و برگشتمون 23 ... منم که سفر با قطار و دوست میدارم شدید, چون تنها وسیله ای که منو تو راه اذیت نمی کنه همین قطار ِ حالا به غیر از اینکه می تونی از طبیعت اطراف استفاده کنی و رستوران بری و با دوستات گپ بزنی.... نمی دونم چرا هر موقع سوار قطار میشیم تو رستورانش باید یه اتفاق خاص بیفته حالا میرسیم به اونجا هم :)

روز سه شنبه ساعت 4 بعدازظهر موقع رفتن ما به سمت تبریز بود دوستا جمع شدیم و هنوز سوار نشده انگار احساس می کردی تو خودِ تبریزی چونکه اکثراً تُرک زبان بودن, اینجا یه خورده برام سخت بود یه حس غربت و غریبی منو گرفت اولش برام با این حس شروع شد گفتم خدایا بقیشو خودت ختم به خیر کن .... دوستامم آخه ترک بودن یکیشون ماله تبریز و یکی دیگه ماله زنجان منم که این وسط محلاتی :)) خدارو ببین چه جوری این ملیتارو این گویشارو بغل هم می چینه اونا شده بودن مترجمای من, بعضیاشو که متوجه میشدم برا جواب دادن می گفتم "من ترکی بیلمیرم " :)) آخر بنده خدا می موند چی بگه آخر تو می فهمی یا نه؟!! ... تو قطار حتی کارکناشم ترکی صحبت می کردن این اولین چیزی بود که هنوز سفر به شهرتبریز شروع نشده خیلی به چشم می خورد ... اصلا نمیدونم قیافه من به ترکا نمی خوره ولی خب احساس همشهری بودن می کردن :))

موقع شام که شد بچه ها از خونه چیزی اورده بودن بعد یهو همه اینا رفت کنار یه خانم مسنی تو کوپه باهامون بود کوفته تبریزی داشت برا هممون یه ساندویچ کوچیک درست کرد و داد ماهم خوشحال که بالاخره یه کوفته خوردیم اونم از نوع تبریزیش.. خیلی مهربون و خوب بود یاد مادربزرگ خودم افتادم خدا بهش سلامتی بده البته .... تو راهرو نشستیم یه خورده بیرون و نگاه کردیم خسته شدیم برگشتیم که دیگه بخوابیم جای من که همیشه باید تخت بالایی باشه یه خورده شلوغ بازی دراوردیم و عکس گرفتیم که اصلا نمیشه گذاشت تو وبلاگ چون همش شاخ داره :)))) خوابیدیم تا برا نماز صبح رسیدیم مراغه چه هوایی چه مراغه ای تنها ایستگاهی که خیلی خاص بود معماریش, بیشتر ایستگاه ها شبیه بودن ولی این فرق داشت یه سبک قدیمی اروپایی داشت عکسشو میذارم می بینید چه خوشکلِ بعد 1 2 ساعت رسیدیم تبریز .... چه شهری چه هوایی چه مردمایی ...... همشون با جرات میتونم بگم عالی بودن .... شهر بسیار قانونمند و تمیز و بزرگ,  زیر گذر و روگذرای زیادی داشت اینم خیلی به چشم می خورد مردمش یه راحتی یه آرامش خاطری تو صورتشون مشخص بود در کنارش اون غرور تبریزی هم نمایان بودااااااا رسیدیم سوار تاکسی شدیم پیش به سوی هتل دریا که نزدیک راه آهنم بود هتلی سه ستاره که به نظر من قیمتش خیلی به امکاناتش نمی خورد خوب بود نه عالی یعنی می تونست با همون امکاناتی که داره بهتر ازاین باشه یکی از هتلای قدیم تبریزِ که اسم اولش پارس بوده بعدا تغییر یافته شده دریا انگار می دونسته روزی زمانی من به اونجا میروم خواسته بگه من به یادتم (از جملات مثبت می خوام استفاده کنم :)) ) خلاصه اولین سفری بود که یه جور خاص بود،  دیگه خیلی خودمون و بزرگ و مستقل می دونستیم اینم بهمون حس خوبی میداد کارتمونو گرفتیم طبقه 4 اتاق 412 انتهای راهرو , وارد اتاق شدیم یه اتاق سه تخته نسبتا بزرگ بود یخچال و تلویزیون و یه بالکن کوچیک و پنجره ی بزرگ , ویوی خوبی داشت و کوه های اطراف و می تونستی ببینی, هوا که عالی بود خنــــــــــک باد می خورد به صورت حس زنده شدن و آرامش بهت دست میداد ... یه کم استراحت کردیم و یه حمام رفتیم نمیدونم این قسمتش خیلی چسبید تمام خستگی ِ راه از تنمون دراومد و دقیقا با اون هوای ییلاقی که داشت بعدش خواب خیلی می چسبید و ماهم یکی دو ساعتی خوابیدیم دوستم که می گفت همون لحظه که رسیدیم پاشیم بریم بگردیم منم که کلا به خوش خوابی معروفم مخالفت کردم(آخه دیشبش تو قطار اصلا نخوابیدم) گفتم تا حالم جا نیاد هیچ جا به چشم نمیاد واقعا همینطوره وقتی هنوز خسته ای که نمی تونی بری بگردی ولی نگووو این تبریز اصلا تورو به وجد میاره این هواش وااااای کباباش کلی حالتو عوض می کنه من کلا زود درونیاتم رو چهرم اثر میذاره چی کار کنیم دیگه کلا تابلوییم تعارفم ندارم :)) اگه ناراحتم و خسته می گم و اگه خوشحالم که کلا مشخصه ولی طوری هم برخورد نمی کنم که طرف مقابل ناراحت بشه ...

طرفای ساعت 1:30 از خواب بیدار شدیم و آماده شدیم بریم ناهار (من هنوز خوابم کامل نشده بود) همین که از هتل زدیم بیرون و این هوا بهمون خورد حالم عوض شد اصلا دیگه نمی خواستی بخوابی تورو زنده می کرد بعد چند قدم جلوتر یه کبابی بناب بود یعنی عالی بود با دوغ محلی چسبیدا, این مرحله اول آشنایی ما با شهر تبریز بود که خداییشم خیلی مهمون نوازی کردن.... و تازه داشت تبریز دستمون میاومد تازه داشتیم احساس می کردیم واقعا اینجا تبریزِ یعنی شهری که :) همه چیزش فرق می کرد حتی غذاها و مردما و فرهنگاشون منظور بیشتر زبونشونِ ......

/ 16 نظر / 50 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آیدا

تبریز رو دیدم..ولی زمانش خیلی کوتاه بود نشد ازش لذت ببرم..

علی

تبریز بهترین شهره شهری بزرگ زیبا مدرن

سهند

یاشاسن ستاره خانم امیدوارم تبریز سفر خوبی بوده باشه براتون...

haray

از این که تبریز بهتون خوش گذشت خوشحالم منتظر قسمت دوم سفرنامتون هستیم

shahab

Raaaastiii Ahange webloget kheiliii ghashange:) har vaght miam do se bar goosh midam...:)

پویا

اینکه تبریز بهتون خوش گذشته خیلی خوشحالم سعادتمند نبودیم خدمتتون باشیم به وبلاگ من هم سر بزنین مربوط میشه به پروزه های تبریز و معرفی تبریز

سلام دوست من مطالب زیبا وجذابت را خوندم ......مثل همیشه زیباست ...من آپم ومنتظر حضورت ......(پاییزفصل زیبا )

محب ولایت

سلام خداوندا شب آرزوها نزدیک است، در اين شب فضيلت شب قدر را نصيبمان گردان و تمام امور و كارهای مشكل را بر ماذ آسان فرما و عذرهايمان را پذيرا باش و وزر و گناهمان را محو و نابود ساز، ای رئوف و مهربان در حق بندگان صالحت

ائلشن

امیدوارم تبریز بهتون خوش گذشته باشه