ریکاوری

فک می کنی همه چی فراموش شده همه چی رنگ باخته .. ولی فقط یه اتفاق یه حادثه پیش پا افتاده لازمه که همه چیو مثل ساعت کوکی کوک کنه .. دوباره همه چیز مثل قبل میشه تمام اون خاطرات تمام ثانیه هاش تمام اون حرفا میاد جلو چشمام .. اونجاس که با خودت میگی هیچی تموم نشده .. صد بارم تمومش کنی باز فقط یه تلنگر کافیه تا همه چیو مثل اولش کنه.. فقط یه آن همه اینا بهت هجوم میاره .. تمام شالوده ی وجودت فرو میریزه .. دنیای جدیدی که برا خودت ساخته بودی....چرا ؟ مگه خودم شروع نکردم حالا چرا نمی تونم تمومش کنم؟ دارم به این نتیجه میرسم که نباید خیلی دنبال علایقم باشم بعضی وقتا فقط عذابه روحیه.. خدایا از این همه سر سختی گله دارم .. از این همه سردی.. از این همه غرور.. ولی اگه از اولش اینجوری بود حرفی نیست ولی احساسم میگه تغییر کرده .. خیلیم شده..از این بیشتر ناراحتم ... امشب چرا بچه ها باید با اونا رو به رو میشدن خدایا.. خوابو از چشام گرفت...

91/08/11  ساعت 3 شب.

/ 4 نظر / 3 بازدید
آیدا

همیشه این تلنگر ها آدمو به خودش میاره .. کم کم باید تلنگر ها رو کم رنگ کرد تا نتونن آدمو آزار بدن

مجتبی

سلام منم با نظر آیدا موافقم ستاره....[پلک]

علی

همینه... فک می‌کنی تموم شده... اما راحت‌تر و سریع‌تر از اونی که فکرشو بکنی برمی‌گردی به اون روزا... اما اگه هنوزم همون آدم قبل از تصمیم‌گیری هستی، باید ادامه بدی

پريسا جعفري (يكتا)

سلام نميدونم چطوري خودم رو معرفي كنم . من پريسا هستم همسر حميد اسم شما هميشه ورد زبون حميد بود. الان هم كه وبلاگ حميد رو من دارم و تبديلش كردم به دفتر خاطرات دخترمون هيوا نظراتتون رو خوندم. خواستماگه منو قابل خواهري بدونين بهم سر بزنين ممنونم خواهر كوچيكتر شما پريسا