جغـرافیــای ِ کوچـکِ مـن بــازوان توســت, ای کـاش تـنـگ تـر شـود ایـن سـرزمیـن ِ مـن
 
  ""
یه خبر مهم ...
نویسنده : ستاره تاریخ : یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳۱ کلمات کلیدی :
نظرات ()

اول از همه به خاطر تاخیری که برا گذاشتن سفرنامه شد معذرت می خوام چونکه هنوز عکسا به دستم نرسیده ......... و اینکه بنویسم خیلی مثل عکس گویا و خاطره انگیز نیست حالا خبر دوم اینکه ممکن تو این هفته یا هفته دیگه بریم زیارت عتبات عالیات :)) عجب سفر تو سفری شد هنوز این سفرنامه رو تموم نکرده یه سفر دیگه جور شد ویزاها آمادس فقط مونده بلیط که اونم اگه مامانم اوکی بده حله :)

شاید رفتم و دیگه برنگشتم شاید یه بمب منفجر شد و ما رفتیم اون دنیا حالا بهشت و جهنمشو نمی دونم فقط پر می کشیم به سوی عالم باقی از دنیای فانی ... یعنی خوبه که یا صحیح و سالم برگردی یا بمیری دربوداغون نشی :) ... می دونستید ما عراق هم فامیل داریم :)) کربلا نجف ... کلا در همه جای دنیا فامیلا هستن... فقط بگید محلاتی تمومه :)) چه از خودش تعریف می کنه اییشششششش:) عمم هم داره میاد یعنی دیگه الان نجف رسیده از لندن با شوهرش برا زیارت رفته ماهم بهشون می پیوندیم برا فوت بابام نشد که بیان حالا اونجا همدیگرو می بینیم ...

بچه ها یه چیزی تو دلمه یه حس داغون کننده که با هیچی درست نمیشه نمی دونم چرا اینقدر اعصاب شدم با کوچکترین چیز به هم می ریزم .... احساس می کنم واقعا خراب شدم من اینجوری نبودم اینقدر بی خیال و خوش و راحت بودم یعنی الانم هستم ولی یه حساسیتی یه گیری نمی دونم این چیه از سال 90 افتاده به جونم با این که میشه گفت مشکلات اصلی حل شده ولی هنوزم اثراتش هست خداییییییییییا دارم میام پیش امام علی که می گن بابای ما شیعه هاس یعنی خوب میشم یعنی می تونم ترمیم درست و حسابی بشم نه اینکه با یه سفر خوب و بعدش همون آش و همون کاسه ... درسامم مونده اصن وقت نشده که قشنگ بشینم بخونم اینم میاد رو اعصابم آخه تو دیگه از کجا پیدات شد؟!!!!!!! هنوز روحم آروم نیست.. توجه کردین هرچی که به دنبالش باشی ازت فرار می کنه و تا دیگه بهش فک نمی کنی همش میاد سراغت تو حالا می خوای فراموش کنی می خوای بذاری کنار ولی خیلی تعجب آور میاد تو خوابت یا نشونه هایی که مربوطه به اونِ میاد جلو چشمات چه عجیب !!!!!! واقعا یعنی چی؟؟؟؟؟؟!!!!!

خدایا من چند بار اعتراف کنم تو که هر کاری خواستی با من کردی دیگه این روحیه رو نمی خوام می خوام کلا عوض شم می خوام یه کم سنگ شم که فک می کنم دارم میشم دیگه چیزی خیلی خوشحالم نمی کنه و یا خیلی ناراحت .. فقط یه حالت گذرا به اتفاقات اطرافم پیدا کردم که دیگه قابل تحمل نیست می دونی که ..... دستت درد نکنه ازت ناراحتم ازت به خاطر همه چی ممنونم و شکر می کنم می دونم خیلی دوستم داری ولی از قدیم گفتن تر و خشک باهم می سوزن ...... ماهم جزو همونا ... راهم جدا نیست که... مثل افراد قایق که یه نفر داشت جای خودشو سوراخ می کرد ولی نمی دونست که فقط به خودش صدمه نمیزنه و بقیه کسایی که باهاش هستن هم دچار و غرق میشن.... خدایا من نمی تونم ببینم به خاطر اشتباه یه نفر همه اذیت شن یا خودت درستش کن یا بهش بفهمون که کارش اشتباس .... در اشتباه بودنش هم خودش شکی نداره پس به اونم به حل و درست کردن اشتباش کمک کن......



 
سفرنامه تبریز (قسمت اول)
نویسنده : ستاره تاریخ : چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٧ کلمات کلیدی :
نظرات ()

شنبه رفتم ایستگاه راه آهن سه تا بلیط رفت و 2 تا بلیط برگشت گرفتم روز حرکتمون سه شنبه 19 شد و برگشتمون 23 ... منم که سفر با قطار و دوست میدارم شدید, چون تنها وسیله ای که منو تو راه اذیت نمی کنه همین قطار ِ حالا به غیر از اینکه می تونی از طبیعت اطراف استفاده کنی و رستوران بری و با دوستات گپ بزنی.... نمی دونم چرا هر موقع سوار قطار میشیم تو رستورانش باید یه اتفاق خاص بیفته حالا میرسیم به اونجا هم :)

روز سه شنبه ساعت 4 بعدازظهر موقع رفتن ما به سمت تبریز بود دوستا جمع شدیم و هنوز سوار نشده انگار احساس می کردی تو خودِ تبریزی چونکه اکثراً تُرک زبان بودن, اینجا یه خورده برام سخت بود یه حس غربت و غریبی منو گرفت اولش برام با این حس شروع شد گفتم خدایا بقیشو خودت ختم به خیر کن .... دوستامم آخه ترک بودن یکیشون ماله تبریز و یکی دیگه ماله زنجان منم که این وسط محلاتی :)) خدارو ببین چه جوری این ملیتارو این گویشارو بغل هم می چینه اونا شده بودن مترجمای من, بعضیاشو که متوجه میشدم برا جواب دادن می گفتم "من ترکی بیلمیرم " :)) آخر بنده خدا می موند چی بگه آخر تو می فهمی یا نه؟!! ... تو قطار حتی کارکناشم ترکی صحبت می کردن این اولین چیزی بود که هنوز سفر به شهرتبریز شروع نشده خیلی به چشم می خورد ... اصلا نمیدونم قیافه من به ترکا نمی خوره ولی خب احساس همشهری بودن می کردن :))

موقع شام که شد بچه ها از خونه چیزی اورده بودن بعد یهو همه اینا رفت کنار یه خانم مسنی تو کوپه باهامون بود کوفته تبریزی داشت برا هممون یه ساندویچ کوچیک درست کرد و داد ماهم خوشحال که بالاخره یه کوفته خوردیم اونم از نوع تبریزیش.. خیلی مهربون و خوب بود یاد مادربزرگ خودم افتادم خدا بهش سلامتی بده البته .... تو راهرو نشستیم یه خورده بیرون و نگاه کردیم خسته شدیم برگشتیم که دیگه بخوابیم جای من که همیشه باید تخت بالایی باشه یه خورده شلوغ بازی دراوردیم و عکس گرفتیم که اصلا نمیشه گذاشت تو وبلاگ چون همش شاخ داره :)))) خوابیدیم تا برا نماز صبح رسیدیم مراغه چه هوایی چه مراغه ای تنها ایستگاهی که خیلی خاص بود معماریش, بیشتر ایستگاه ها شبیه بودن ولی این فرق داشت یه سبک قدیمی اروپایی داشت عکسشو میذارم می بینید چه خوشکلِ بعد 1 2 ساعت رسیدیم تبریز .... چه شهری چه هوایی چه مردمایی ...... همشون با جرات میتونم بگم عالی بودن .... شهر بسیار قانونمند و تمیز و بزرگ,  زیر گذر و روگذرای زیادی داشت اینم خیلی به چشم می خورد مردمش یه راحتی یه آرامش خاطری تو صورتشون مشخص بود در کنارش اون غرور تبریزی هم نمایان بودااااااا رسیدیم سوار تاکسی شدیم پیش به سوی هتل دریا که نزدیک راه آهنم بود هتلی سه ستاره که به نظر من قیمتش خیلی به امکاناتش نمی خورد خوب بود نه عالی یعنی می تونست با همون امکاناتی که داره بهتر ازاین باشه یکی از هتلای قدیم تبریزِ که اسم اولش پارس بوده بعدا تغییر یافته شده دریا انگار می دونسته روزی زمانی من به اونجا میروم خواسته بگه من به یادتم (از جملات مثبت می خوام استفاده کنم :)) ) خلاصه اولین سفری بود که یه جور خاص بود،  دیگه خیلی خودمون و بزرگ و مستقل می دونستیم اینم بهمون حس خوبی میداد کارتمونو گرفتیم طبقه 4 اتاق 412 انتهای راهرو , وارد اتاق شدیم یه اتاق سه تخته نسبتا بزرگ بود یخچال و تلویزیون و یه بالکن کوچیک و پنجره ی بزرگ , ویوی خوبی داشت و کوه های اطراف و می تونستی ببینی, هوا که عالی بود خنــــــــــک باد می خورد به صورت حس زنده شدن و آرامش بهت دست میداد ... یه کم استراحت کردیم و یه حمام رفتیم نمیدونم این قسمتش خیلی چسبید تمام خستگی ِ راه از تنمون دراومد و دقیقا با اون هوای ییلاقی که داشت بعدش خواب خیلی می چسبید و ماهم یکی دو ساعتی خوابیدیم دوستم که می گفت همون لحظه که رسیدیم پاشیم بریم بگردیم منم که کلا به خوش خوابی معروفم مخالفت کردم(آخه دیشبش تو قطار اصلا نخوابیدم) گفتم تا حالم جا نیاد هیچ جا به چشم نمیاد واقعا همینطوره وقتی هنوز خسته ای که نمی تونی بری بگردی ولی نگووو این تبریز اصلا تورو به وجد میاره این هواش وااااای کباباش کلی حالتو عوض می کنه من کلا زود درونیاتم رو چهرم اثر میذاره چی کار کنیم دیگه کلا تابلوییم تعارفم ندارم :)) اگه ناراحتم و خسته می گم و اگه خوشحالم که کلا مشخصه ولی طوری هم برخورد نمی کنم که طرف مقابل ناراحت بشه ...

طرفای ساعت 1:30 از خواب بیدار شدیم و آماده شدیم بریم ناهار (من هنوز خوابم کامل نشده بود) همین که از هتل زدیم بیرون و این هوا بهمون خورد حالم عوض شد اصلا دیگه نمی خواستی بخوابی تورو زنده می کرد بعد چند قدم جلوتر یه کبابی بناب بود یعنی عالی بود با دوغ محلی چسبیدا, این مرحله اول آشنایی ما با شهر تبریز بود که خداییشم خیلی مهمون نوازی کردن.... و تازه داشت تبریز دستمون میاومد تازه داشتیم احساس می کردیم واقعا اینجا تبریزِ یعنی شهری که :) همه چیزش فرق می کرد حتی غذاها و مردما و فرهنگاشون منظور بیشتر زبونشونِ ......



 
یه مکث کوتاه ..!
نویسنده : ستاره تاریخ : یکشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٤ کلمات کلیدی :
نظرات ()

سلام به دوستای عزیزم

خوبید؟ حال و احوال خوبه؟ خوش میگذره؟ از سفر برگشتم:)) ... چه سفری توپی, جای همگیتون خالی خیلی جدید و پر از عشق و صفا بود :) پر از هیجان جوونی و پر از استقلال و آزادی و پر از پرواز... البته همش اینقدر خوش نبود یه جاهاییم بهمون بر خورد, اعصابمون خورد شد.. ولی در کل برا 3, 4 روزی که ما اونجا بودیم عالی بود پدر تبریز و درووردیم :)))

سر فرصت بذارید همشو می گم...عکسامونم شاید!!! ببینم چه جوری شده؟ میذارم...

آهنگ گوش بدید حالتون حس خوب بگیره

آهنگ...........

 

پ.ن : من زنم و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو! درد آور است که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیفتی, قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشمهایت می آیند, تاسف بار است که باید لباسهایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم.  (زنده یاد سیمین دانشور)

روز زن خجسته



 
تلنگری برا اتفاقات این چند وقت...
نویسنده : ستاره تاریخ : دوشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۸ کلمات کلیدی : عاشقانه
نظرات ()

هنوزم تو فکر این اتفاقای این چند روزه بودم یهو چشمم به جزوه چند صد صفحه ای افتاد که چند روزی روی میز کامپیوتر مونده بود و من اصلا بش دقت نکرده بودم تا امروز .... در مورد بررسی های تاریخی شعر عمان سامانیِ که این قسمتش در مورد شهادت قاسم بن الحسن (ع) هست ... حالا اون بخشی که خیلی برام تکون دهنده بود براتون می نویسم ..

در روز عاشورا, امام حسین (ع) برادر زاده خود _قاسم_ را فرا خواند و از سوی دیگر دختر خود را به حضور طلبید. سپس مهریه عروس را از اموال قاسم(هر مقدار که بود) قرار داد و وی را به تزویج قاسم درآورد. آنگاه به آنها رضا و تسلیم در برابر پروردگار راتعلیم داد. با این همه، هنوز این شادی تمام نشده بود که بانگ برآمد که ای عروس و داماد از مراد خود دست بشویید. این ندا می گفت که از آرزو دست شستن بهتر و با عروس مرگ خفتن, نیکوتر خواهد بود و سزاوار است که عاشق, دستش با خون خضاب شود. با شنیدن این ندا قاسم از جای برخاست , اما نو عروس به وی اعتراض کرد که چنانچه هم اکنون از پیش من بروی , من دیگر تو را در کجا ببینم و ... . قاسم نیز چهره عروس را بوسید و اشک چشمان وی را پاک کرد. آنگاه به او گفت: آن هنگام که در بهشت جا گرفتیم , من را در آنجا جست و جو کن. عمان می گوید: قاسم با آستین اشک از چشمان عروس پاک کرد و سپس آن آستین را چاک کرد:

نو عــروس خـویــش را , بــوســیـد چــهـر

خـوش در آغــوشش کشید از روی مــهـر

ز آسـتـیـن اشکـش ز چشمان پـــاک کـرد

بـعـد از آن, آن آسـتـیـن را , چــــاک کــرد

گــفــت : در فــــردوس چـون کــردیـــم رو

مـــر مـــرا بــا ایـــن نشــان , آنــجا بـجــو

 

واقعا بهترین اسوه زندگی , اهل بیت هستن و هر چی که ما از انتظار و رنج و درد کشیدیم پیش اونا ناچیزه...

 

پ.ن : الان حالِ من دیدنی ِ ....درس بزرگی بود....... دیگه برا رها شدن از فکرای ناراحت کننده نمیرم سفر ..

پ.ن 2: چقدر عاشقانه , پر از ایثار و از خود گذشتگی ...

پ.ن 3 : واقعیت داره ... از قصه های هزار و یک شب نیست.......



 
؟!!
نویسنده : ستاره تاریخ : دوشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۸ کلمات کلیدی : عاشقانه
نظرات ()

حرف کمی نبود قرار ومدار عشق
اما چه فایده –
که نفهمیم یار را !
ای روح های ناب !
دوباره به پا کنید
قدری برای اهل زمستان
بهار را !



 
ای شب از رویای تو رنگین شده...
نویسنده : ستاره تاریخ : دوشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۸ کلمات کلیدی : فروغ فرخزاد
نظرات ()

ای شب از رؤیای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من
آتشی در مزرع مژگان من
ای ز گندم زارها سرشارتر
ای ز زرّین شاخه ها پر بارتر
ای درِ بگشوده بر خورشید ها
در هجوم ظلمت تردید ها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

این دل تنگ من و این بار نور؟
های هوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش ازینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم

 

پ.ن : دوستای عزیز, ارسال نظر هر مطلبی بالای اونه :) اشتباهی برای پایینی میذارید ...

پ.ن 2 : شنبه برمیگردم به امید خدا ...



 
پیش به سوی تبریز :))
نویسنده : ستاره تاریخ : شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٦ کلمات کلیدی :
نظرات ()

پس از لحظه های دراز

بر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید...

و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند ... و هنوز من ...

ریشه های تنم را در شن های رویا ها فرو نبرده بودم ... که به راه افتادم !

پس از لحظه های دراز

سایه دستی روی وجودم افتاد

و لرزش انگشتانش بیدارم کرد...

 و هنوز من پرتو تنهای خودم را

در ورطه ی تاریک درونم نیفکنده بودم...

که به راه افتادم...

پس از لحظه های دراز

پرتو گرمی در مرداب یخ زده ی ساعت افتاد...

و لنگری آمد و رفتنش را در روحم ریخت 

و هنوز من!!!

در مرداب فراموشی نلغزیده بودم  

که به راه افتادم!!!

 » سهراب سپهری «

سلام به دوستان گرامی و عزیزم خوبید ؟ خوش میگذره ؟! اگه از حال من می پرسید که داغونم فکرم مغشوشه احساس شکست دارم ازونا که از همه عالم سیر میشن و به همه چی با دید منفی می نگرند :)) ازونا که به همه چی بدبین و  مشکوکن مگه اینکه عکسش ثابت شه :)) اصلا احساسات خوبی نیست.... اونم من ... به قول "علی آقا" نویسنده وبلاگ آرامگاه؛ تا اون حرف اصلی و نگی "صدتام پست بذاری باز حرفات ته دلت می مونه" مثل خوره می خورتت...پس تا این خوره تمومم نکرده میگم , یه چیزی تو وجودم خالی شده یا کم,  یه حسی یه امیدی یه دلخوشی یه آرزو یه دلبستگی احساسی در همین حد فقـــــــــــط (This is enormous )  نمی دونم چرا بعضی وقتا کارا و حرفایی که باید بزنم و نمی زنم و جاهایی که نباید حرف بزنم می زنم ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!! فک می کنم این ایراد اساسی من باشه که باید حلش کنم امیدوارم البته .... هفتش تموم شد :(
نمی دونم احساساتش چی بود؟ چی شد؟ چرا؟ و خیلی چیزای مبهم دیگه که مثل علامت سوال بالا سرم می چرخه دقیقا...که البته منم بهش حق میدم آخه هیچ آشنایی شخصی نبود یه اطلاعات کلی و بعدم از احساسات من باخبر شد .. تنها ایرادی که به کارش میشه گرفت این بود که چرا زودتر ازینا حرف نزد؟؟؟؟؟؟ نمی دونم شاید شرایط روحی منو لحاظ کرده و ازینکه بابامو از دست دادم دیده موقعیت این حرفا نیست که باز جای تقدیر داره ولی نمی دونست هر چی میگذره این امید و احساس بیشتر میشه ..................خیلی اگه و شاید و ای کاش و سوال موند ..................براش آرزوی سلامتی و موفقیت می کنم عشق سالمی بود ... برام این احساس یه دنیا می ارزه حالا نتیجش درسته باب دلم نبود و انتظار زیاد کشیدم ولی عشقش شیرین بود......
حالا نوبت رسید به سفرمون ؛ چند وقت پیش یادتون یه شعری از شهریار گذاشتم به نیت اون تفأل زده بودم  و این شعر اومد ... حالا مثل اینکه طلبیده گفته بیام شهرشون و ببینم و به مرقدش سر بزنم آخه اون روز خیلی یادش کردم از ته قلبم نیت کردم حالا نمی دونم چرا اینجوری شد؟ میرم اونجا حسابی از خجالتش درمیایم :))
من هر وقت به امام رضا و اهل بیت سلام خاص میدم خاص یعنی همون با حضور قلبم , باید یه خبری یه سفری جور شه ... ولی دیگه نمی دونستیم شهریار هم اینقدر کشش داره ... ماهم دلسوخته یعنی تحویل گرفته ها :)) می خوام با این سفر ترمیم شم دوباره با منصوره و دوستش, اونجا هم دوست و آشنا دارن که با اونا بریم شهرشون و نشون بدن بچه ها از الان مقدمات گشت و گذارو چیدن فقط زمانش کمه ولی فک کنم همونم تاثیراتشو داشته باشه (یادش بخیر حسابدار دانشگامون, چون تو حرفام جمله ی "فک می کنم" خیلی استفاده می کنم اون یه بار بهم گفت شما اینقدر فک نکن :)))) ) حالا باید رفت و دید..
می دونی چیه؟!!! آخه هر جا میرم باید یه اسم و نشونی از اون باشه هتلی که گرفتیم اسمش دریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاس خدایا دوست دارم دستت درد نکنه فوق العادس چه خوشکل میاره جلو چشات پیرتو ............ خدایا شکرت صد هزار و میلیون بار شکر
اونجا دیگه می خوای چی نشونمون بدی؟!!!!!!! :))
خیلی برام دعا کنید حالم افتضاس درس و ریاضی و خوشکل گذاشتم کنار اصن انگار نه انگار 3 ماه دیگه کنکورمِ ... دعا کنید وقتی به امید خدا برگشتم ترمیم شده باشم و دوباره ادامه بدم و خوب درس بخونم .....
پ.ن : می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان , هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان
پ.ن 2 : روز حرکتمون سه شنبس امروز و فردا میرم خرید ... دوشنبه هم کلاس ریاضی :) دیگه برا همین این خبرو الان نوشتم تازه اونم با قطار :))
پ.ن 3 : ایشالا که برگشتم سفرنامه رو  می نویسم(یاد کارتون سفرهای گالیله افتادم :)) )


 
دریا و ساحل و تنهایی و من ...
نویسنده : ستاره تاریخ : پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٤ کلمات کلیدی : دریا، فریدون مشیری
نظرات ()

من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان این دانا این پیغمبر
در تکاپوهایش چیزی از معجزه آن سوتر
"ره نبرده ست به اعجاز محبت چه دلیلی دارد ؟ "
چه دلیلی دارد که هنوز
مهربانی را نشناخته است ؟
و نمی داند در یک لبخند
چه شگفتی هایی پنهان است
من برآنم که درین دنیا
"خوب بودن به خدا سهلترین کارست"
ونمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است
و همین درد مرا سخت می آزارد



 
پازل فکرام!
نویسنده : ستاره تاریخ : چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۳ کلمات کلیدی :
نظرات ()

تـمـام مـعـلوم هـا و مجـهـول هایـم را

بـه زحمـت کـنـار هـم مـی چـیـنم

فـرمـول وار ؛

مـرتـب و بـی نـقـص ...

و تــو

بـا یـک اشـاره

هـمـه چـیـز را

در هـم می ریــزی ...


در شــرح حـــال گـــل

بـنـویــسیــد خـــار را

بــر هـم زنـیـد : خــوب و بــد روزگـــار را ..



 
درس عشقی گرفته ام که مپرس...
نویسنده : ستاره تاریخ : سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٢ کلمات کلیدی :
نظرات ()

دل های بـــــــزرگ و احـســــــاس های بــلنــــد

عــشـــق هـــای زیـــــبـــــا و پــــر شــــکـــوه مـــی آفـــریـنـنـد

کـــه جـــــان دادن در کــــنـــــارش آرزویــــــی شــــــور انگــــــــــــــــــیـز اســت

امـــــا کـــــدامـیـــن مـــعــشــــوق مـــخـــــاطــب راســــتـیــن چـــنـیـن عــــشــــقـــی خــــــواهـــد بــــود؟!!

و او فقـــــط خــــــــــــــــــــداونـــــــــــــد اســـــــــــــــــت . . .

 

 

پ.ن : بهش رسیدم که میگم.. اصلاً به خاطر قشنگی این مطلبُ نذاشتم... :)

پ.ن 2 : از عشق آدما خستم ... می خوام قفل و زنجیرش(دل) کنم عاشق نشه :)

پ.ن 3 : من که می دونم بعد این از زمین و آسمون برام میریزی ولی این تو بمیری ازاون تو بمیریا نیست :))

پ.ن 4 : هر موقع خودم خواستم دیر یا زودش برام مهم نیست فقط واقعی باشه ...

پ.ن 5 : خصلت زود دل بستن و وابستگی به آدمارو میخوام بندازم دور و احیاناً اگه شدم هیچ وقت رو نکنم :))

پ.ن 6 : به قول دوستی حرف دل به این مفتیا نیست.. راست و درست میگفت..

پ.ن 7 : احساس می کنم به حسام(حس ها) بی اعتماد شدم ... خیلی سخته دختری حس ششمش از کار بیفته ..

پ.ن 8 : 1 2 3 تموم .. دیگه عاشقی تموم..دلم گرفته از همه ...

پ.ن 9 : باز به قول همون دوست, توی وبلاگت جوری بنویس که دو فردا خواستی به شخصی (همسر) نشون بدی بتونی!!!!! 

پ.ن 10 : الان اینجا یاد حدیث امام علی(علیه السلام) افتادم که میگه به دوستت کاملا اعتماد نکن , یا اینکه سفره دلتو هیچ وقت کاملا برا کسی باز نکن ممکنه بعدها اون نزدیک ترین کست بشه !!!!!

پ.ن 11 : 3 , 4 و 8 مخفیِ.

پ.ن 12 : هر کی بتونه پیداش کنه خیلی باهوشِ (فضولِ) :))



 
چطور؟!
نویسنده : ستاره تاریخ : سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٢ کلمات کلیدی : انتظار، احساس
نظرات ()

مرداب از رود پرسید : چه کرده ای که این چنین زلالی ؟ رود گفت : گذشتم !

 



 
درس این روزام
نویسنده : ستاره تاریخ : دوشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۱ کلمات کلیدی : احساس
نظرات ()

بــــــرا خــــــــــــــــــــــدا و خــــــــــــودتـــــــــــــ زنـــــــدگـــــــــــــــی کـــــــــــــــــنـــــــــــــ

 

 

پ.ن: این روزا تنها جمله ای که آرامشم میده این جمله است: «ما از خداییم و به خدا باز میگردیم» 



 

.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

 

 




قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ